آرمیتا
نوشته های یه دختر کوچولو از زندگی

امروز ماه هشتم زندگیم شروع شد.

خیلی وقت بود آپدیت نکرده بودم.ببخـــــــــــــــــــــــــشید.

این عکسای تبریزه.



اینا هم مال اتاق خودمـــــــه.Smile





 

و اما این عکس خیلی خوشحال مال سیزده بدره.


|يكشنبه 19 ارديبهشت 1389|20:28 پیوند | 7 نظر | ارسال نظر

سال جدید شروع شده اما من تازه امشب فرصت کردم که آپدیت کنم.

راستی سال نو مبارک.

این عکسا مال تحویل ساله

اینم سهم من از سفره هفت سین

و اولین عیدیم در حالیکه دارم اولین عید دیدنی زندگیمو میرم.

اینجا هم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون شرحم

و یه خواب جانانه قبل از اولین سفر ٦٠٠ کیلومتری به تبریز.

قول میدم خیلی زود عکسای  تبریز رو هم بزارم. منتظر باشید..Laughing



|دوشنبه 23 فروردين 1389|00:42 پیوند | 5 نظر | ارسال نظر | موضوع: سه ماه دوم

این عکسا ماله ده روز پیشه که بعدش رفتیم واکسن آخر چهارماهگی رو زدم و دو روز تب کردمCry.اما بعدش خوب خوب شدمLaughing.

این عروسکه کلی وقته که کالسکمو اشغال کرده حالا کم کم باید بهم پسش بده.Wink


این یکی یه کنج دنج تو تخت خوابمه.

اینا هم ماله دیروزه که هوا اونقدر گرم شده بود که هوس لباس تابستونی کردم.










|جمعه 30 بهمن 1388|23:17 پیوند | 12 نظر | ارسال نظر | موضوع: سه ماه دوم

هفته قبل سه ماهم تموم شد. همون جمعه رفتیم خونه پرنیا. آخه اون یه ذره ازم کوچیکتره منم تا حالا ندیده بودمش. خیلی خوشگل و بامزه بود (مثل خودم smiliesmilie). به مامان و باباش تبریک گفتیم.
این دفه که رفتم خونشون باید ازش عکس بگیرم بزارم اینجا شما هم ببینید.
اینا عکسای خودمه که داشتیم میرفتیم خونشون.




اینم نمیدونم مال چه روزیه چون خواب خواب بودم که مامان و بابا ازم گرفتن.



اینا مال امروزه که داشتم به اسباب بازیام دقت میکردم.



آخرشم برا چند دقیقه جامو با خرسه عوض کردم.

|جمعه 25 دي 1388|19:24 پیوند | 5 نظر | ارسال نظر | موضوع: سه ماه دوم

اولین زمستون شروع شده ولی تا الان که هوا خیلی سرد نشده نمیدونم شانس منه یا به خاطر این کیسه شن های شهرداریه که برف شدید نمیاد.
کم کم تمرین میکنم که نشتن رو صندلی و مبل رو یاد بگیرم تا عکسام اینجوری کج و کوله نباشه.
smilie





این آخریه یه ذره قدیمی تره (با تشکر از خاله).


|دوشنبه 14 دي 1388|18:37 پیوند | 7 نظر | ارسال نظر | موضوع: سه ماه اول

سلام . دو ماه از بدنیا اومدنم گذشته.

امروز صبح با مامان و بابا رفتیم واکسن بزنم. اولش نمی دونستم که درد داره برا همین میخندیدم اما وقتی شروع شد اولش یه قطره خوراکی خوردم که اونم درد نداشت.smiliesmilie 

بعدش دو تا آمپول خوردم که کلی درد داشت منم تا تونستم جیغ کشیدم.smiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmilie

این عکسام تازه تازه اس.



|پنجشنبه 19 آذر 1388|19:19 پیوند | 10 نظر | ارسال نظر | موضوع: سه ماه اول

سلام. امروز بعد از کلی تاخیر بازم اومدم.

چند روز پیش داشتم سایت رو میدیدم خودم از به روز نشدن وبلاگم تعجب کردم . این عکس همون روزه.

معلومه تعجب کردم؟!smilie

همون روز میخواستم آپیدیت کنم که نشد آخه Aftablog مشکل داشت. هنوزم مشکل DNS اش حل نشده.

اینم چن تا عکس جدید دیگه بخاطر تاخیرم .

میخوام به یاد روز اول تو بیمارستان این عکسا رو هم بزارم آخه مال چهل وچند روز پیشه.


|شنبه 7 آذر 1388|23:45 پیوند | 10 نظر | ارسال نظر | موضوع: سه ماه اول

سلام. بابام امروز کلی ازم عکس گرفت تا این خنده ها رو شکار کنه.
منم تا میتونستم خندیدم
smiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmiliesmilie


اینجا یه دندونه مونده تا بخندم.smilie




|شنبه 23 آبان 1388|23:20 پیوند | 5 نظر | ارسال نظر | موضوع: سه ماه اول

سلام. امشب درست یه ماه از تولدم میگذره.
از فردا ماه دوم زندگیم رو شروع میکنم.
اینم عکسای جدید.



بعد یه ماه تازه فهمیدم اینجوری هم میشه خوابید.



|سه شنبه 19 آبان 1388|00:35 پیوند | 5 نظر | ارسال نظر | موضوع: سه ماه اول

امروز وبلاگ یه دوستم رو پیدا کردم.smiliesmilie
لینکشو گذاشتم پایین به اونم گفتم یه لینک بمن بده.
اینم عکسای امروز 26 روزه.


این قورباغه رو همسایمون برام هدیه داده ازش ممنونم.





اینجام یه ذره شیطون شدم.

|پنجشنبه 14 آبان 1388|22:45 پیوند | 5 نظر | ارسال نظر | موضوع: سه ماه اول
صفحه قبل «|» صفحه بعد